امیرصدراجونمامیرصدراجونم، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره
امیرحسین جونمامیرحسین جونم، تا این لحظه: 10 سال و 9 روز سن داره

دنیای پسرونه هام

بچه های ابدی

دیروز تلوزیون فیلمی گذاشت و داشتیم نگاه میکردیم و که امیرصدرا جان خوشش اومد و نشست پا به پای ما این فیلم را دیدن (اولین فیلمی بود که امیر صدرا نگاه میکرد) شخصیت اصلی فیلم علی بود و او پسری بود که مشگل ذهنی داشت  دیدم پسر جان ما با یک بغضی در گلو میگه مامان : چرا بردنش پرورشگاه ؟علی گم شده ؟چرا علی تصادف کرده ؟  (شروع کرد به گریه کردن) هیچی دیگه خلاصه بعد توضیحاتی اخر فیلم رسید و گفتم ببین پسرم علی مامانش را پیدا کرد و حالش خوب شده ...
19 آبان 1394

شیرین ازعسل

بعضی مواقع که کار اشتباه انجام میدهد و دعواش میکنم وسط دعوا میگه : مامان شما که من را دوست داشتی چرا دعوام میکنی مامان من گناه دارم چرا دعوام میکنی ؟ بایک حالتی میگه که خدا میداند وسط دعوا خنده ام میگیرد و میمونم که چیکار کنم ان شاالله خدا همه ی وروجکها را حفظشون کند     ...
12 مهر 1394

پیش دبستانی 1

امسال پسرم یک سال بزرگتر شده و چیزی به مدرسه رفتنش نمانده به اندازه چشم برهم زدن  میگذرد دیروز بود که در انتظار در اغوش کشیدنش بودم و الان هم ....................... این عکس هم قبل رفتن است که اول خیلی ناراحت بود و دوست نداشت که برود ولی وقتی رفتم دنبالش گفت مامان چرا زود اومدی دنبالم ...
4 مهر 1394

شیرین تر از قند

بعضی مواقع که سخت مشغول انجام کاری هستیم سوالات وروجگ ها هم گل می کند بعضی مواقع هم با سری جنباندن از خودمان رد میکنیم من هم دقیقا در این وضعیت قرار گرفتم که پسرم  گفت : مامان جوابم را بده میخواهم یاد بگیرم  میخواهم بدونم   ...
27 شهريور 1394

پشمک دستپخت پسرم

قربون پسرم برم من که این قدر زود باور است و همه چیز را خیلی زود باور میکند بعداز گشتن در خانه یک بسته پنبه و سیخ های چوبی را پیدا کرده و میگه : میخواهم پشمک درست کنم بعد از این که پنبه ها به سیخ زده میگه : بابا بیا اتیش بزنیم تا پشمک بشه ...
10 شهريور 1394

دوست خیالی

امیر صدرا جدیدا یا یک دوست خیالی اشنا شده حالا من نمیدونم سرو کله اش از کجا پیدا شده هر چی که هست بچه ما خوب به خودش مشغول کرده باان بازی میکنه غذا میخوره دعواشون می افتد گریه میکنه حرفای خیلی بامزه ای بهش میزند   .............................. ...
21 مرداد 1394

مثل بابا شدم

لب امیرصدرا جان یک کمی ترک خورده بود داشتم برایش پماد میزدم که برمیگرده میگه مامان من هم مثل بابا تبخال زدم ...
15 مرداد 1394

یادی از گذشته

مشغول لتجام کار هایم بودم که سر و صدایی از امیر صدرا نمی امد با خودم گفتم که این بچه یک دسته گلی به اب داده از پنجره اشپزخانه توی حیاط را دیدم که با این صحنه روبه رو شدم     ...
1 مرداد 1394

سوال شیرین

مطب دکتر منتظر بودیم که نوبتمون بشه حدودا نیم ساعتی طول کشید در این فاصه  فقط حرف زدو سوال پرسید چرا اومدیم  .. چرا دکتر نمیاد .. مااز کدام در میریم داخل ..................................... خلاصه تا این که یک پیرزنی را اورده بودند و چشم بچه ما به پیرزن افتاد..................... بنده ی خدا حال نداشت و هی دراز میکشید و هی سرش را روی دستش میزاشت................ امیرصدرا میگفت چرا مادربزرگ را اوردن دکتر ... من چون مریض شده ....چرا مریض شده من چون سرش درد میکنه ....چرا سرش را گذاشته و خوابیده ... من چون مریض و بی حاله ....................... سوال وسوال وسوال ................................ دیگه همه فقط به ما...
13 تير 1394