امیرصدراجونمامیرصدراجونم، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره
امیرحسین جونمامیرحسین جونم، تا این لحظه: 10 سال و 9 روز سن داره

دنیای پسرونه هام

بدون عنوان

چند و قتی میشد که امیر صدرا دندانش درد میکرد و مجبور شدیم ببریمش دکتر  که گفت باید پر بشه   خلاصه چهارشنبه گذشته برای اولین دفعه  با بابا رفتین و دندانت را درست کردید بابا میگفت دریغ از یک صدایی  چه رسد به گریه خیلی اروم نشستی و دندانت را درست کرد ...
4 اسفند 1394

حرفای شیرین

دارم صبحانه امیر صدرا را میدم که میگه مامان کی میریم رستوران ؟ گفتم :چی ؟ بریم چیکار کنیم ؟ میگه مامان بریم غذا بخوریم دیگه     به مامان جون میگی : مامان جون بابای من جوان است پلیس جریمه اش نمی کند اقاجون پیر شده است جریمه اش میکنند       ...
4 اسفند 1394

تولد

سلام خدمت همه ی دوستان گلم و پسر عزیزم                                  امروز روز توست…..روز میلادت   دنیا تبسم کرده است امروز با یادت   امروز بی شک اسمان ابی ترین ابیست   چرخ و فلک همچون دلم درگیر بی تابیست   تولدت5سالگیت مبارک تولدت مبارک عزیز دلم  انشالله همیشه سالم و خوشحال باشی گلم بلاخره بعد از یک هفته توانستم بیام امسال به خاطر رنگ و تعمیر خانه مجبور شدیم برایت تولد نگیریم خیلی نار...
16 بهمن 1394

شیرین زبونم

خانه ی مامان جون نشسته بودیم و داشتیم صحبت میکردیم که اگر بعضی مواقع کار داشته باشی و نتوانی غذا درست کنی نیمرو سریع ترین غذابرای ناهار است امیرصدرا جان مشغول بازی بود و صدای ما را شنید و گفت :نه خیر اصلانم تخم مرغ ناهار نیست و صبحانه است نمیدانم این بچه بازی میکنه یا حرفای ما را گوش میدهد   ...
21 دی 1394

بدون عنوان

امیرصدرا عاشق این است که داخل بشقاب غذا کم بکشم و ولی دفعات را بیشتر بریزم باید هم بهش بگم وای چه همه خوردی  از مامان و بقیه هم بیشتر خوردی نترکی امیرصدرا  شام خانه مادربزرگم بودیم که دوباره همین کارش تکرار شد و همش به مامان جون  میگفت شکمم را دست بزنید ببینید سفت شده  که این دفعه گفت مامان جون کنارام را دست بزن ببین سفت شده  گفتیم کنارات کجاست  اشاره به پهلویش کرد  رانگار که یک بمب خنده انداخته باشند همه منفجر شدند
3 دی 1394

ورزشکار کوچولوی مامان

 پسرم از 3 اذر دارم میبرمش کلاس ژیمناستیک میبرمش این هم لباس های ژیمناستیک است و خیلی دوست دارد  این لباس های ورزشی را هم خاله جون مهربون به امیرصدرا هدیه داده است هر جا که میخواهد برود میگه مامان من میخواهم این ها را بپوشم ...
23 آذر 1394

بلال مامان

اخ خدا جون این بچه ان قدر شیطتنت میکنه که خدا میداند فقط یک روز بخاری را روی کمش گذاشته بودم و فکر کرده که خاموش است رفته بالای بخاری  و پاش سوخت و سریع پرید پایین و بعد هم میگه مامان  من بلال شدم قربون بلالم برم من ...
26 آبان 1394

زعفران پاک کردن

    ان قدر تکان میخورد که نذاشت عکس بگیرم این الان بهترین عکسش است این هم یک نقاشی از امیر صدرا جان  که هنوزم علاقه ای به نقاشی ندارد ...
23 آبان 1394