امیرصدراجونمامیرصدراجونم، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره
امیرحسین جونمامیرحسین جونم، تا این لحظه: 10 سال و 8 روز سن داره

دنیای پسرونه هام

جشن اخرسال (جشن باسوادی)

خوب حالا از این جشن باسوادی چی بگم  تاریخ اولی که معلوم کرده بودند که جشن بگیرند مصادف شد با بزرگداشت خیام که فرهنگسرا مراسم داشتند  که لغو شد تاریخ دومی که تعیین کرده بودند که به خاطر شهادت رئیس جمهوری لغو شد  و تاریخ سومی که تعیین کردند برای ساعت 7 شب 9 خرداد بود که گفتند مصادف با هفتم ریس جمهور است به داشتن مراسن به ساعت 4 همین روز  موکول شد  خلاصه بعد از چند دفعه به هم خوردن دیروز رفتیم مثلا جشن ساعت 4و نیم شروع شد ساعت 5 کنسل شد و فرهنگسرا اجازه ندادندکه ادامه بدهند بماند که تئ این نیم ساعت گفتند دست نزنید  و ارکست هم گفتند که برود و مجری هم رفت و کادو ی بچه ها را ندادند و ..............
10 خرداد 1403

مقام در قران

امسال تصمیم گرفتیم که امیر حسین را در مسابقات قران که از طرف مدارس برگزار میشود ثبت نام کنیم  زمان امتحان 9 بهمن ماه بود از ان جا که ما زمان زیادنداشتیم و هر جا که برای ثبت نام کلاس قران رفتیم اموزش نمیدادند تصمیم گرفتم خودم به امیر حسین اموزش بدهم و یادش بدهم  امیرحسین خیلی تلاش کرد تا یاد بگیرد و بالاخره سوره های مربوط به امتحان را یادگرفت و در مسابقه شرکت کرد و .... 5   اسفند 1402👆 ...
10 خرداد 1403

هدیه نوشتن

مامان جون بهت گفته بود امیر حسین یادت باشه هر وقت یاد گرفتی بنویسی    مامان جون     هر هدیه ای که دوست داشته باشی برات میخرم  از روزی که مامان جون این حرف را بهت زده بود من و دیوانه کردی که هر چی زودتر بهت یاد  بدم که بنویسی  خلاصه با تمرین و تلاش فراوان و این که هنوز اون نشانه ها را یاد نگرفته بودی  یاد گرفتی که بنویسی ...
2 آذر 1402

سورپرایز امیرحسین

رفتم از مدرسه دنبال امیر حسین که دیدم یه جوری است و همش میگه مامان تو خانه چسب داری  میگفت رفتیم خانه میخوام یه چیزی را چسب بزنم که نیاید ببینی میگفتم چی است جواب نمیداد تا این که رسیدیم خانه و گفت مامان من میرم تو اتاق به من یه کمی چسب بده کار دارم و خودتم داخل اتاق نیا  خلاصه چسب را بهش دادم و خیالش و راحت کردم  بعد از تو اتاق اومد بیرون و گفت که مامان برات یه سور پرایز دارم  و این و بهم داد  الهی قربونت برم چسب را برای اون تیکه ای که پاره شده میخواسته دست خانم ادابی معلم شون درد نکنه که به بچه ایده و خلاقیت میدهد اینم به مناسبت با سواد شدنشون است  ...
2 آذر 1402

قلب

داشتیم با امیر حسین تکالیفش را انجام میدادیم  که یک دفعه دیدم یک کاغذی به طرفم پرتاب شد  بعد امیر حسین میگه مامان اون کاغذ را بردار باز کردم و دیدم عشق و قلب منی 😅 ...
2 آذر 1402